تبليغاتX
جوک jok
روزی به مادری شیرازی می گویند: چند بچّه داری و شغل شان چیست؟

میگه: من۴ بچّه دارم، یکی دانشگوهیه، یکی درمانگوهیه، یکی آگوهیه، اون یکی نمی دونم چه گوهیه

+ نوشته شده توسط در شنبه 1389/11/09 و ساعت 7:11 بعد از ظهر |
این داستان واقعی است.

یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل جای اینکه از جاده اصلی بیایم یاد پدرم افتادم که می گفت: جاده قدیمی باصفا تره و از وسط جنگل رد میشه! من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی ، 20 کیلومتری از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.

وسط جنگل ، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه از موتور ماشین سردر نمی آرم. راه افتادم تو دل جنگل ، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود. با یه صدایی برگشتم دیدم یه ماشین خیلی ارام و بی صدا بغل دستم وایساد.....

من هم بی معطلی پریدم توش این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جاگرفتم ، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر ، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!

+ نوشته شده توسط در شنبه 1389/10/04 و ساعت 3:59 بعد از ظهر |

به نام خداوند ویروس گارد کنون رزم Virus و رستم شنو / دگرها شنیدستی این هم شنو


که اسفندیارش یکی Disk داد / بگفتا به رستم که ای نیکزاد


در این Disk باشد یکی File ناب / که بگرفتم از Site افراسیاب


چنین گفت رستم به اسفندیار / که من گشنمه نون سنگگ بیار


جوابش چنین داد خندان طرف / که من نون سنگگ ندارم به کف


برو حال می‌کن بدین Disk، هان! / که هم نون و هم آب باشد در آن


تهمتن روان شد سوی خانه‌اش / شتابان به دیدار رایانه‌اش


چو آمد به نزد Mini Tower اش / بزد ضربه بر دکمه Power اش


دگر صبر و آرام و طاقت نداشت / مر آن Disk را در Drive اش گذاشت


نکرد هیچ صبر و نداد هیچ لفت / یکی List از Root دیسکت گرفت


در آن Disk دیدش یکی File بود / بزد Enter آنجا و اجرا نمود


کز آن یک Demo شد پس از آن عیان / با فیلم و موزیک و شرح و بیان


به ناگه چنان سیستمش کرد
Hang / که رستم در آن ماند مبهوت و منگ


چو رستم دگرباره Reset نمود / همی کرد Hang و همان شد که بود


تهمتن کلافه شد و داد زد / ز بخت بد خویش فریاد زد


چو تهمینه فریاد رستم شنود / بیامد که لیسانس رایانه بود


بدو گفت رستم همه مشکلش / وز آن Disk و برنامه خوشگلش

 چو رستم بدو داد قیچی و ریش / یکی دیسک Bootable آورد پیش


یکی Toolkit، Hard اندرش / چو کودک که گردد پی مادرش


به ناگه یکی رمز Virus یافت / پی حذف امضای ایشان شتافت

 چو Virus را نیک بشناختش / مر از Boot Sector برانداختش


یکی ضربه زد بر سرش Toolkit / که هر Byte آن گشت هشتاد Bit


به خاک اندر افکند Virus را / تهمتن به رایانه زد بوس را


چنین گفت تهمینه با شوهرش / که این بار بگذشت از پل خرش

 دگر باره اما خریت مکن / ز رایانه اصلا تو صحبت مکن


قسم خورد رستم به پروردگار / نگیرد دگر Disk از  اسفندیار

 

+ نوشته شده توسط در شنبه 1389/10/04 و ساعت 3:56 بعد از ظهر |
به رستم چنین گفت اون جومونگ!
ندارم ز امثال تو هیچ باک
که گر گنده ای من ز تو برترم
اگر تو یلی من ز تو یلترم

رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت:

منم مرد مردان ایران زمین
ز مادر نزادست چون من چنین
تو ای جوجه با این قد و هیکلت
برو تا نخورده است گرز بر سرت

جومونگ چشماشو اونطوری گشاد کرد و گفت:

تو را هیچ کس بین ایرانیان
نمی داندت چیست نام و نشان
ولی نام جومونگ و سوسانو را
همه میشناسند در هر مکان
تو جز گنده بودن به چی دلخوشی
بیا عکس من را به پوستر ببین
ببین تی وی ات را که من سوژشم
ببین حال میدن در جراید به من
منم سانگ ایل گوکه نامدار
ز من گنده تر نامده در جهان
تو در پیش من مور هم نیستی
کانال 3 رو دیدی؟ کور که نیستی

در اینحال رستم پهلوان، لوتی نباخت و شروع به رجز خوانی کرد:

چنین گفت رستم به این مرد جنگ
جومونگا ! تویی دشمنم بی درنـگ
چنان بر تنت کـــوبم ایـــن نعلبکی
که دیگر نخواهی تو سوپ، آبــکی
مگـــر تو نـــدانی که مـن کیستم؟
من آن (تسو) سوسولت! نیستم
منم رستم، آن شیر ایــران زمین
(بویو) کوچک است در نگاهم همین

بعد از رجز خوانی رستم پهلوان، جومونگ از پشت تپه ای که آنجا پنهان شده بود آمد:

جومونگ آمد از پشت تل سیاه
کنارش(یوها) مــادر بی گنـاه!
بگفت:هین! منم آن جومونگ رشید
هم اینک صدایت به گوشــم رسید
سوسانو هماره بود همسرم
دهــم من به فرمان او این سرم
چون او گفته با تو نجنگم رواست
دگر هر چه گویم به او بر هواست!

و بعد از حرفهای جومونگ درد دل رستم آغاز گردید:

و این شد که رستم سخن تازه کرد
که حرف دلش گفت (پس کو نبرد؟!)
بگفت ای جومونگا که حرف دل است
که زن ها گـــرفتند اوضــاع به دست
که ما پهلوانیم و این است حالمان
که دادار باید رسد بر دل این و آن!

و اینچنین شد که دو پهلوان همدیگر را در آغوش گرفتند
+ نوشته شده توسط در شنبه 1389/10/04 و ساعت 3:56 بعد از ظهر |
بچه ها در نهار خوری مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یه سبد سیب بود که روش نوشته بود : فقط یکی بردارید خدا ناظر شماست. در انتهای میز یک سبد شیرینی و شکلات بود. یکی از بچه ها روش نوشت : هر چند تا میخواهید بردارید! خدا مواظب سیب هاست!!!
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 4:10 بعد از ظهر |
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه ها عکس یادگاری بگیره. معلم هم داشت بچه ها رو تشویق می کرد که دور هم جمع شوند. معلم گفت : ببینید چقدر قشنگه که سال ها بعد وقتی همه تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگویید: این احمده ، الان دکتره یا اون مهرداده الان وکیله یکی از بچه ها از ته کلاس گفت : این هم آقا معلمه الان مرده!!
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 4:8 بعد از ظهر |
یک روز یه دختر کوچکی در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزی می کرد نگاه میکرد. ناگهان متوجه چند تار موی سفید در بین موهای مادرش شد. از مادرش پرسید : مامان چرا بعضی از تارهای موهای شما سفیده؟
مادرش جواب میده : وقتی تو یه کار بدی انجام میدی یکی از تارای موی من سفید میشه!
دختر کوچولو کمی فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهای مامان بزرگ سفیده!!

 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 4:7 بعد از ظهر |
یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 4:7 بعد از ظهر |
دکتر : آقا کجایتان درد می کند؟
دبیر جغرافیا : سمت شمال شرقی سرم!

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 4:6 بعد از ظهر |
دکتر : آقا کجایتان درد می کند؟
دبیر جغرافیا : سمت شمال شرقی سرم!

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 4:5 بعد از ظهر |
یه شب ، وقتی نلسون راکفلر ، ثروتمند معروف و زنش،
از گردش بر گشتند ، زن دچار سرفه ناگهانی شد و مدام
سرفه کرد.
شوهرش با اضطراب و دستپاچگی پرسید:
عزیزم بگو چی برم برای گلوت بخرم.
زن: اون گردنبند زمرد سبزی که در جواهر فروشی سر
کوچه دیدم.

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 4:4 بعد از ظهر |
معلم: «سعید، توجه کن! پنجاه تومان نخود، سی تومان لوبیا و چهل تومان گوشت خریدیم. جمعشان چقدر می شود؟سعید پس از کمی فکر: «یک کاسه آب گوشت حسابی!!!!
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 4:3 بعد از ظهر |
از یکی می پرسن جوراباتو کی شستی؟ میگه جون خودت سوالای تاریخی نپرس!
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 4:3 بعد از ظهر |
یکی داشت خرما خیرات میکرد یکی میرسه یه مشت برمیداره ، بهش میگن پدرسگ یه نفر مرده اتوبوس که چپ نکرده
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 4:2 بعد از ظهر |
غضنفر رو میفرستن دنبال نخود سیاه پیداش میکنه!

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 4:1 بعد از ظهر |
غضنفر رو میفرستن دنبال نخود سیاه پیداش میکنه!

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 3:57 بعد از ظهر |
از حیف نون میپرسن شیری یا روباه؟میگه مگه خر چشه؟
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 3:57 بعد از ظهر |

به غضنفر میگن به زنبورهایی که از کندو محافظت میکنن چی میگن؟ غضنفر میگه : خسته نباشید!

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 3:57 بعد از ظهر |
از غضنفر می پرسن امام رضا چرا رفته بود مشهد؟ میگه : رفته بود زیارت!
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 3:56 بعد از ظهر |
معلم : وقتی می گوییم : دانش آموزان کلاس تکلیف های خود را با میل انجام می دهند. میل در این جمله چه نوع کلمه ای است؟ دانش آموز : اجازه! حرف اضافه.
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 3:56 بعد از ظهر |
معلم : وقتی می گوییم : دانش آموزان کلاس تکلیف های خود را با میل انجام می دهند. میل در این جمله چه نوع کلمه ای است؟ دانش آموز : اجازه! حرف اضافه.
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 3:56 بعد از ظهر |
معلم : وقتی می گوییم : دانش آموزان کلاس تکلیف های خود را با میل انجام می دهند. میل در این جمله چه نوع کلمه ای است؟ دانش آموز : اجازه! حرف اضافه.
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 3:55 بعد از ظهر |
غضنر میگن: دوست داری بابات بمیره ارثش به تو برسه؟
میگه : نه ، دوست دارم بکشنش تا دیه هم بگیرم.
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 3:55 بعد از ظهر |
فرق ژیان با ماشینهای دیگه : ماشینهای دیگه فقط آدم رو می برند ، اما ژیان هم آدم رو می بره هم آبروشو
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 3:54 بعد از ظهر |

از غضنفر میپرسن نظرت راجع به زلزله چیه ؟

میکه طرح خوبیه ، تکان دهنده ست !

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 3:53 بعد از ظهر |
یارو میره جهنم داد میزنه کمک ، کمک ، میگن چی شده میگه : جهنم آتیش گرفته.

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 3:53 بعد از ظهر |
آرزو دارم خدا کنه انشاالله به حق پنج تن الهی آمین.

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 3:53 بعد از ظهر |
یه روز غضنفر یه ملخ می گیره میگه بپر ملخه می پره ، یه پاشو میکنه میگه بپر ملخه می پره ، پای دومشو هم میکنه باز میگه بپر ایندفعه ملخه نمی پره. غضنفر یه نتیجه علمی می گیره: وقتی دوتا پای ملخ کنده شه ملخ کر میشه.
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 3:52 بعد از ظهر |
از طرف سوال می کنن عامل اصلی طلاق چیه ؟ میگه ازدواج.

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 3:52 بعد از ظهر |
یه پیرزن خودشو تو آینه می بینه می گه آینه هم آینه های قدیم!
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1389/10/01 و ساعت 3:52 بعد از ظهر |